من حکایت میکنم و ز جداییها شکایت میکنم نی کجای این نکته ها آموخته نی کجا داند نیستان سوخته بشنو از من بهترین راوی منم راست خواهی هم نی و هم نی زنم نشنو از نی ...نی نوای بی نواست بشنو از دل دل حریم کبریاست نی بسوزد خاک و خاکستر شود دل بسوزد خانه داور شود
گفتم:
گر بگویی دل چرا سوزد خطاست دل كه ميگويي حريم كبرياست كبريا را سوز از سوز دل است غيراز اين من هرچه گويم باطل است ني كجا داند حديث اين فراق يا كجا خواند چه ها كرد اين فراق از كجا شد سرنوشتم اينچنين يا چرا آمد بلايي بر زمين گويمت اي دل بسوز از بهر هيچ كاين جهان باشد حبابي روي هيچ دل بسوز، از درد و اندوه فراق "من چه گويم شرح درد اشتياق" گويمت هردم كه ميبينم تو را دل بسوزد زين فراق تو مرا ني زن و ني هر دو را خواهم به دل تا بگويد حرف با آهنگ دل فاش گويم تا ابد شب تا سحر كز سحر آمد پديدم چشم تر بودنش گنجي كه آغوشم گشود رفتنش رنجي كه آرامم ربود ني زن من تا ابد در ني بدم ني نوازد شرح درد اي عدم
+ نوشته شده در پنجشنبه 1388/02/31ساعت 18  توسط مسعود
|
تاریخ : پنجشنبه 29 اسفندماه 1387 - (27 روز قبل) ساعت : 2 بعد از ظهر
امروز طبق سالهای قبل، آخرین روز از سال را کنار آرامگاه سهراب بودم. مشهد اردهال و امامزاده سلطانعلی، خلوت بود و ساکت.مثل همیشه وسعتی برای فکر کردن و مرور روزهای گذشته. اما... ساعت حدود 2 بعد از ظهر... یک لودر کوچک ، دو کارگر زحمت کش، چند بیل خاک، چند عدد لگد و ... و در نهایت، سنگ قبری سیاه رنگ و دراز و تقریبا بدقواره جایگزین سنگ قبر ساده و قدیمی ولی صمیمی سهراب شد . با این سنگ نوشته :
خانه ابدی شاعر آب و آئینه " طلوع زندگی 1307 هجری شمسی غروب زندگی 1359 هجری شمسی کاشان بلوار نماز برادران ...."
غروب زندگی ؟ برای سهراب ؟ اعلام شماره موبایل موسسه حکاکی سنگ قبر (یا بهتر است بگویم آگهی تبلیغاتی) روی آرامگاه سهراب سپهری ؟
انتظار این تغییر و تحول را واقعا نداشتم.
همه چیز در کوتاهترین زمان ممکن اتفاق افتاد. چیزی حدود نیم ساعت. سنگ قبر سابق آرامگاه سهراب سپهری، همان سنگ سفید و ساده، زیر چند بیل خاک و سنگ قبر سیاه جدید مدفون شد. تنها بودم و این تغییر ناگهانی، تماما" فکر و حواسم را بهم ریخته بود. فقط فرصت تهیه یک دوربین یک بار مصرف دست داد و تهیه عکسهایی که حالا اینجا هستند .
و قبل از آن... یک شیشه گلاب که قرار بود سنگ قبر سهراب را بشوید، اجبارا" خاک ریخته شده بر روی سنگ را شست. حالا حداقل میدانم که خاک ریخته شده بر روی آرامگاه سهراب، بوی گلاب میدهد.
از شخصی که به عنوان مسئول و سرپرست و ناظر بر صحت خاک پاشیدن کارگران و صحیح راه رفتن و لگد کردن آرامگاه سهراب بود، سوال کردم آیا خانواده سپهری از این اقدام شما خبر دارند ؟ جواب : شاید، نمیدونم. پرسیدم این سنگ را چه کسی انتخاب کرده، این کار به درخواست چه کسی انجام میشه ؟ جواب : این رو مسئول امامزاده داره انجام میده. به خاطر اینکه آقای سپهری ارادت خاصی به امامزاده داشتند ما هم براشون این کار رو انجام دادیم.
در تمام مدتی که این اتفاقات می افتاد، به جز من و چند نفری که مشغول خاک بازی و بیل زدن بودند، و یکی دو نفری که از روی کنجکاوی ناظر بر بیل زدن قبر سهراب بودند، کسی در آن اطراف نبود. نه مراسمی بود، نه حضور بستگان و نزدیکان و نه سخنرانی و نه بزرگداشتی برای شعر و ادب پارسی. فقط گرد و خاک بود و سنگی سیاه و زمخت و بد شکل.
اینجا چه خبر بود ؟!
+ نوشته شده در پنجشنبه 1388/01/27ساعت 0  توسط مسعود
|
یا زمستان سردترین فصل سال همیشه موقع ی رفتن گرم ترین ها را پیشکش بهار می کند با آن که می داند، از بهار چیزی به او نمی ماسد!! یادم می آید که همیشه روزی برای تغییرات ساعتی برای آمادگی دقیقه ای برای انتظار و ثانیه ای برای زمزمه و لبخند انتخاب می شود... از وقتی یادم می آید افکارم را همیشه همین روزها روی ثانیه ای می پاشند که قرار است بعد از آن خیلی چیزها "نو" شود... اما چه چیزهایی از آن ثانیه به بعد در روحت تغییر می کنند؟ ترفند های جدید برای کلک؟ . .
بگذار از آن ثانیه به بعد بگویم وقتی یا مقلب قلوب را خواندی یا شاید بهتر است بگویم قرقره کردی...! بخوان دعای غریق را.. خدایا به آدمکی نگاه کن که ایستاده و دست هایش را بالا گرفته (یک معلول چه کار می کند؟) به گمانم چشمانش فریاد می زنند، (و یک نابینا) لب هایش تکان می خورند، دهانش باز می شود و صدایی در نمی آید، اما قطره ای ظهور می کند! از چشم تا چانه و زمزمه می کند........ خدا آدمک حرف ها برای گفتن دارد، اگر بغضش بگذارد، فورانی در راه است، صبور باش مخاطب... این دنیا مثل همه ی داستانهای پاورقی... ادامه دارد!!! امیدوار و منتظر باش
.. آدم برفی
+ نوشته شده در سه شنبه 1388/01/04ساعت 19  توسط مسعود
|