تبليغاتX
گل کاشی

گل کاشی

دومین دست نوشته !!!


من عاشقم...!!

- وای مسعود !! بابا این دفه صدمه از خواب بیدارمون می کنی . آخه چته تو ...

دانه های درشت عرق بر پیشانیم نقش بسته بود ...از کنار چشمانم عبور کرد و بر گونه هایم جاری شد ، لبهایم خشک شده بود و به هم چسبیده بود .

هوا خیلی گرم بود ، به روبرویم خیره شده بودم !

هنوز به یاد آن خواب همیشگی بودم . قبلا خوابهای شیرین بود ولی از آن روز به بعد کابوسی بیش نبود...

روز وداع....

 

+ نوشته شده در  جمعه 1388/09/20ساعت 1  توسط مسعود  | 

دل نوشته ...


" بسمه تعالی "

روی صندلی مطب نشسته بودم که دختر کوچولویی همراه مادرش وارد مطب شد.

حال خوبی نداشتم ، داشتم خاطراتم را مروری میکردم.

همینطوری که ذهنم مشغول بود نگاه زیبای دختری معصوم رشته افکارم گسیخت.

نگاهی بهش کردم و ازش پرسیدم :

- اسمت چیه خانوم کوچولو ؟

به مادرش نگاهی کرد و خودش را به او نزدیک کرد. انگار او هم از چشمهای غمگین من ترسیده بود.

مادر چیزی توی گوشش نجوا کرد ، دخترک به من رو کرد و گفت : آرزو ...

- چند سالته عزیزم ؟

انگشتهای دستش را به نشانه عدد پنج بالا برد.

لبخندی زدم و گفتم :

- تا بی نهایت جاداری.

اخمی کرد به نشانه نفهمیدن حرفم...

ومن گفتم :

- چه خوب عزیزم.

حوصله ی هیچ چیزی رو نداشتم اما نگاه سنگین دخترک لحظه ای رهایم نمی کرد.

نگاهش کردم ...

* عمو چرا ناراحتی ؟

صدای دخترک بود که به ذهنم طراوت تازه ای میداد انگار او هم فهمیده بود که ....

* ناراحتی! مامانت دعوات کرده؟

از لحن کودکانه اش خنده ام گرفت و گفتم :

- نه عمو جون ناراحت نیستم فقط یه کم دلم درد میکنه (ولی من که ؟؟)!! توبرام دعا کن ؟

خوب نگاهم کرد و بعد از کمی فکر کردن دستاشو به هم چسباند و گفت :

* خدایا! کاری کن وقتی آدم‌ها می‌خوان دروغ بگن یادشون بره ...

همینطوری که با تعجب نگاهش میکردم منشی مشاور اسمم را صدا کرد ...

و من با تردید ....

 

+ نوشته شده در  شنبه 1388/07/11ساعت 0  توسط مسعود  | 

الهی ....


الهی ...

نه نیستم نه هستم ، نه بریدم نه پیوستم نه به خود بیان بستم ، لطیفه ای بودم از آن مستم

اکنون زیر سنگ است دستم ....



مناجات نامه خواجه عبدالله انصاری

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1388/05/04ساعت 12  توسط مسعود  | 

علي اي هماي رحمت ....


علي اي هماي رحمت تو چه آيتي خدا را

که به ماسوا فکندي همه سايه‌ي هما را

دل اگر خداشناسي همه در رخ علي بين

به علي شناختم به خدا قسم خدا را


:: شهریار ::


+ نوشته شده در  دوشنبه 1388/04/15ساعت 16  توسط مسعود  | 

فاطمه فاطمه است ...


خواستم بگویم، فاطمه دختر خدیجه ‌ی بزرگ است.

دیدم فاطمه نیست.

خواستم بگویم، که فاطمه دختر محمد است.

دیدم که فاطمه نیست.

خواستم بگویم، که فاطمه همسر علی است.

دیدم که فاطمه نیست.

خواستم بگویم، که فاطمه مادر حسین است.

دیدم که فاطمه نیست.

خواستم بگویم، که فاطمه مادر زینب است.

باز دیدم که فاطمه نیست.نه، این‌ها همه هست و این همه فاطمه نیست.

فاطمه، فاطمه است


... دکتر علی شریعتی

+ نوشته شده در  یکشنبه 1388/03/31ساعت 11  توسط مسعود  | 

نسیم تنهایی


گفتی:

بگذر از نی

من حکایت میکنم
و ز جداییها شکایت میکنم
نی کجای این نکته ها آموخته
نی کجا داند نیستان سوخته
بشنو از من بهترین راوی منم
راست خواهی هم نی و هم نی زنم
نشنو از نی ...نی نوای بی نواست
بشنو از دل دل حریم کبریاست
نی بسوزد خاک و خاکستر شود
دل بسوزد خانه داور شود

گفتم:

گر بگویی دل چرا سوزد خطاست
دل كه ميگويي حريم كبرياست
كبريا را سوز از سوز دل است
غيراز اين من هرچه گويم باطل است
ني كجا داند حديث اين فراق
يا كجا خواند چه ها كرد اين فراق
از كجا شد سرنوشتم اينچنين
يا چرا آمد بلايي بر زمين
گويمت اي دل بسوز از بهر هيچ
كاين جهان باشد حبابي روي هيچ
دل بسوز، از درد و اندوه فراق
"من چه گويم شرح درد اشتياق"
گويمت هردم كه ميبينم تو را
دل بسوزد زين فراق تو مرا
ني زن و ني هر دو را خواهم به دل
تا بگويد حرف با آهنگ دل
فاش گويم تا ابد شب تا سحر
كز سحر آمد پديدم چشم تر
بودنش گنجي كه آغوشم گشود
رفتنش رنجي كه آرامم ربود
ني زن من تا ابد در ني بدم
ني نوازد شرح درد اي عدم

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1388/02/31ساعت 18  توسط مسعود  | 

خیلی خلاصه ....


تاریخ : پنجشنبه 29 اسفندماه 1387 - (27 روز قبل)
ساعت : 2 بعد از ظهر


امروز طبق سالهای قبل، آخرین روز از سال را کنار آرامگاه سهراب بودم. مشهد اردهال و امامزاده سلطانعلی، خلوت بود و ساکت. مثل همیشه وسعتی برای فکر کردن و مرور  روزهای گذشته.
اما... ساعت حدود 2 بعد از ظهر...
یک لودر کوچک ، دو کارگر زحمت کش، چند بیل خاک، چند عدد لگد و ...
و در نهایت، سنگ قبری سیاه رنگ  و دراز و تقریبا بدقواره جایگزین سنگ قبر ساده و قدیمی ولی صمیمی سهراب شد .
با این سنگ نوشته :

خانه ابدی شاعر آب و آئینه "
طلوع زندگی  1307 هجری شمسی
غروب زندگی 1359 هجری شمسی
کاشان  بلوار نماز  برادران  ...."

غروب زندگی ؟ برای سهراب ؟
اعلام شماره موبایل موسسه حکاکی سنگ قبر (یا بهتر است بگویم آگهی تبلیغاتی) روی آرامگاه سهراب سپهری ؟

انتظار این تغییر و تحول را واقعا نداشتم.

همه چیز در کوتاهترین زمان ممکن اتفاق افتاد. چیزی حدود نیم ساعت. سنگ قبر سابق آرامگاه سهراب سپهری، همان سنگ سفید و ساده، زیر چند بیل خاک و سنگ قبر سیاه جدید مدفون شد.
تنها بودم و این تغییر ناگهانی، تماما" فکر و حواسم را بهم ریخته بود. فقط فرصت تهیه یک دوربین یک بار مصرف دست داد و تهیه عکسهایی که حالا اینجا هستند .

و قبل از آن...
یک شیشه گلاب که قرار بود سنگ قبر سهراب را بشوید،  اجبارا" خاک ریخته شده بر روی سنگ را شست. حالا حداقل میدانم که خاک ریخته شده بر روی آرامگاه سهراب، بوی گلاب میدهد.

از شخصی که به عنوان مسئول و سرپرست و ناظر بر صحت خاک پاشیدن کارگران و صحیح  راه رفتن و لگد کردن آرامگاه سهراب بود، سوال کردم آیا خانواده سپهری از این اقدام شما خبر دارند ؟
جواب : شاید، نمیدونم.
پرسیدم این سنگ را چه کسی انتخاب کرده، این کار به درخواست چه کسی  انجام میشه ؟
جواب : این رو مسئول امامزاده داره انجام میده. به خاطر اینکه آقای سپهری ارادت خاصی به امامزاده داشتند ما هم براشون این کار رو انجام دادیم.

در تمام مدتی که این اتفاقات می افتاد، به جز من و چند نفری که مشغول خاک بازی و بیل زدن بودند، و یکی دو نفری که از روی کنجکاوی ناظر بر بیل زدن قبر سهراب بودند، کسی در آن اطراف نبود.
نه مراسمی بود، نه حضور بستگان و نزدیکان و نه سخنرانی و نه بزرگداشتی برای شعر و ادب پارسی.
فقط گرد و خاک بود و سنگی سیاه و زمخت و بد شکل.

اینجا چه خبر بود ؟!

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1388/01/27ساعت 0  توسط مسعود  | 

تولدم مبارك!


یک سال دیگر گذشت .

باید صفحه سفید دیگری که پیش روی من گذاشتند پر کنم .

خدا کند امسال رو سفید باشم

و صفحه ام را کم غلط تحویل دهم ......

 

 
+ نوشته شده در  دوشنبه 1388/01/17ساعت 1  توسط مسعود  | 

بهار منتظر...


از وقتی یادم می آید دنیا همیشه مختصات مشخصی داشته

یا زمستان سردترین فصل سال همیشه موقع ی رفتن
گرم ترین ها را پیشکش بهار می کند
با آن که می داند، از بهار چیزی به او نمی ماسد!!
یادم می آید که همیشه روزی برای تغییرات ساعتی برای آمادگی دقیقه ای برای انتظار و ثانیه ای برای زمزمه و لبخند انتخاب می شود...
از وقتی یادم می آید افکارم را همیشه همین روزها روی ثانیه ای می پاشند که قرار است بعد از آن خیلی چیزها "نو" شود... اما چه چیزهایی از آن ثانیه به بعد در روحت تغییر می کنند؟ ترفند های جدید برای کلک؟
.
.

بگذار از آن ثانیه به بعد بگویم وقتی یا مقلب قلوب را خواندی یا شاید بهتر است بگویم قرقره کردی...! بخوان دعای غریق را..
خدایا به آدمکی نگاه کن که ایستاده و دست هایش را بالا گرفته (یک معلول چه کار می کند؟)
به گمانم چشمانش فریاد می زنند، (و یک نابینا)
لب هایش تکان می خورند،
دهانش باز می شود و صدایی در نمی آید،
اما قطره ای ظهور می کند!
از چشم تا چانه
و زمزمه می کند........ خدا
آدمک حرف ها برای گفتن دارد،
اگر بغضش بگذارد،
فورانی در راه است،
صبور باش مخاطب... این دنیا مثل همه ی داستانهای پاورقی... ادامه دارد!!!
امیدوار و منتظر باش

.. آدم برفی

+ نوشته شده در  سه شنبه 1388/01/04ساعت 19  توسط مسعود  | 

تا توانستم گريستم!


امروز باران بارید

بعد از ظهر

- یک دو ساعتی -

شعرهایم را آب که برد؛

تنهایی هام برون افتاد

و من فقط به خاطر نبودنت

تا توانستم گريستم!


------ کمال برنگ ------

+ نوشته شده در  شنبه 1387/12/10ساعت 17  توسط مسعود  |